
بوته ذوب
انبه، عصاره دارچین، پولبیبر، سیروپ کرن بری
شعار: مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت!
شیفت صبح در کارگاه ریختهگری کار میکردم و شیفت شب در بار سرد یک کافه. یادم نمیآمد آخرین بار کی درست خوابیدهام اما یادم میآمد چقدر عاشق او هستم. من قول داده بودم او را خوشبخت کنم. به اینها وقتی فکر میکردم که خیره به حرارت بوتهی ذوب فلزات بودم و به این فکر میکردم که شب یک نوشیدنی برای او درست کنم که آن حرارت خیره کننده را یادآوری کند. همانکه نمیتوانی ازش چشم برداری. همانکه گویی از ازل بوده و تا ابد خواهد ماند. آنکه مرا شکل داد و هویت بخشید. شبیه آنکه من عاشقش هستم.