
خاک بارانزده
در دل کویر، باران مثل رویا میبارد :ناگهانی، خالص، بیرحم و زیبا.
آن روز، باران گرفت… و من کنار مغازهای خاکی ایستاده بودم.
نفسی کشیدم… عطر خاکِ نمخورده، کوزههای خیس، خنکای آرامش.
همانجا فهمیدم: بعضی طعمها، حافظه را شستوشو میدهند.
خاک بارانزده، جرعهای از همان لحظه است.
فراموشیِ دلچسب، طعمی از زمین پس از بخشش آسمان.